دختری از فروردین
شاید یکسری خاطرات پیش پا افتاده و معمولی باشه ولی ده سال دیگه میخوام بدونم چه جوری فکر میکردم و مرور خاطرات خوش جوونیم باشه.

یا امام رضا

تو رو بحق جوادت تو رو بحق جوادت تورو بجان جوادت  هرکی هر آرزو یی که دره تو این شب عزیز بهش بده

آمین



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٩ توسط شی | پيام ها ()

یا مهربان

(این نوشته بی احترامی به هیچکس نیست،فقط عقیده منه)

به نظر شما مهریه چقدر عامل خوشبختیه؟من خودم عقیده ام اینه که مهریه مثل یک لنگره تا وقتی دریا آرومه بهش احتاجی نیست ولی وقتی دریا متلاطم میشه دیگه اونوقته که بکار میاد.من تا قبل از اینکه با یک فردی آشنا بشم مهریه رو بیشتر از ١١۴ قبول نداشتم. ولی یکروز با یک خانمی آشنا شدم و با شنیدن حرفاش دیدم داره راست میگه شاید اینکه زمانهای قدیم واسه ایکه خانمها پشتوانه مالی نداشتن مهریه  رو سنگین و عندالمطالبه میکردن ولی حالا که ما می تونین استقلال داشته باشیم چه کاریه؟!تو خانواده ما رسمه که مهریه سال تولده.البته من خودم واسه قشنگی اینکار دوسش دارم این مهریه رو.ولی از مهریه های بی مناسبت بدم میادمثلا ١١١۵ خب میگی این یعنی چی؟ میگه مثلا ۵ تاش به نیت ۵ تن. ١١٠ بخاطر ابجد!١٠٠٠ تاش هم مثلا مهریه خودم! من وقتی گفتم مهریه ١۴ میخوام همه بخصوص بابام خیلی عصبانی شد.همه میگفتن اومد زندگیتون نشد میدونی تا تقی به تقوی (درست نوشتم؟)طلاقت میده و... ولی من میگم زندگی که بخواد با مهریه ادامه پیدا کنه همون بهتر که نباشه. اگه مرد و زنی از هم سیر شن هیچ چیزی نمیتونه کنار هم بیارتشون.و بر عکس.

راستش اوایل خیلی میترسیدم .ولی بعدش کلی با خودم کلنجار رفتم که بابا مگه من کورم یا چلاقم؟من یک زن مستقلم خیره سرم!نیازی به پول مهریه ندارم.......دیگه توکل کردیم به خدا و با این مهریه عقد شدیم. حالا براتون بگم از عکس العمل زبل خان اینا!

شب بله برون که میخواستن بیان واسه حرفهای بزرگانه! زبلی ازم پرسید مهریه شما چه جوریاست؟ منم بهش گفتم راستش مهریه فامیلمون سال تولده.حالا باید بزرگترا حرف بزنن. اون طفلک هم ته دلش خالی شده بود!آخه اونا رسمشون۵٠٠ تاست.بعدش که تلفن قطع کردم گفتم چه غلطی کردم نکنه به باباش اینا بگه و نیان!ولی از اونجایی که به قسمت معتقد بیدم ،صبر کردم!.( حالا روم هم نمید که تماس بگیرم و بگم جریانو)

تا زبلی و خانواده اش اومدن و با یک ظاهرا زبلی هم همه چیو گفته بود بهشون. و ذهنشون آماده و پرداخته!وقتی بحث مهریه شد بابام گفت راستش مهریه دخترای فامیل ما اینه،چه دختر بگیریم،چه دختر بخوایم عروس کنیم.(اینجا منتظر بودم بابای زبلی که گارد گرفته بود چیزی بگه.خیلی خودش کنترل می کرد بنده خدا!)ولی این دختر ما از اونجا که خیلی ادای روشنفکرها رو در میاره مهریه اش ١۴ سکه است(بابای ما رو دارین؟چه جور ترور شخصیت میکنه؟!).یک نفس راحتی کشیدن این بابا مامان زبلی.که هممون حتی خودشون هم شروع به خندیدن کردن!حالا هی مامانه میگفت ما با اون سال تولد هم مشکل نداشتیم ها!....(آره جون عمه ات!)

وقتی سر سفره عقد مهریه ام گفتن فامیل مونده بود. آخه هر کی میگفت چند تاست مهریه ات .میگفتم میخوام سوپرایز شین!حالا حسابی سوپرایز شدن. اینم واسه خودش نوعیه دیگه!

دیروز رفتم موهامو فشن کوتاه کردم. البته فقط جلو رو . این زبل خان که دیده میگه روزیروز بیشتر داری شبیه دبیرستانیهای درسخون میشی!راست میگه بخصوص با عینک خیلی مضحک شدم!آخه من عشق مو امو هستم.حالا با این حساب بهم گفته تا عروسی دست به موهات نمی زنی تا بلند شه. من  زن مو بلند دوست دارم!(چه جسارتها!)مجبورم به حرفش گوش کنم.همهین ازدواج بده.اینکه همش به حرف یکی دیگه گوش بدی یا باهاش تصمیم بگیری....

تا دورودی دیگر بدرود



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٩ توسط شی | پيام ها ()

یا مهربان

خدا رو شکر همه چی آرومه...لبخند

همه چی روبراه شد. توی این مدتی که نبودم کلی برام اتفاقهای خوب خوب افتاد.بالاخره با مرد زندگیم آشنا شدم.

بطور کاملا تصادفی و اینکه بدونم ازدواج یک قسمته.البته من خودم هیچ وقت به این عقیده نداشتم که ازدواج یک قسمته و باید زمانش برسه ولی ظاهرا همینجوری شد.

من معمولا وقتی بیرون میرم سعی میکنم مثل ٩٩% خانمها دیگه ظاهری موقر و آراسته داشته باشم.ااونم توی فرودگاه که زیاد در مورد آشنایی های پروازی شنیدم!تفاقا اونروز چون دیر از خواب بیدار شدم و داشتم از پرواز جا میموندم فقط نفهمیدم که چه جوری ضد آفتاب زدم و پریدم بیرون!آخه اگه بفکر آرایش بودم ۵۵٠٠٠ پریده بود!یعنی بیشتر تقصیر خودم بود که بلیط نگاه نکردم و ولی الان که فکر میکنم شاید قسمت بود. آخه شما نمیدونین من چقدر وسواس دارم. اگه یک بلیط بگیرم هزار بار چک میکنم. اگه قراره پول یک چیزی با کارت خوان بدم هزار بار چک میکنمش و...بخصوص اگه مساله مالی باشه....

خلاصه کارت پرواز در آخرین لحظه گرفتم و سوار شدم و طبق قوانین مورفی وقتی تو دیر میرسی همه چی سر وقته! این هواپیما همچین سر وقت پرواز کرد که سازمان اتمی آمریکا اینقدر نظم نداره!

بر طبق اصول قسمت! افتادیم قسمت فرست کلاس که ظاهرا خالی بود و جای از ما بهترون!رفتیم و نشستیم کنار یک آقای مسن که فکر استاد مستاد چیزی بود. من بدبخت یعنی هر دفعه بدون استثنا سوار هواپیما شدم کنار یک آقای ۶٠ به بالا نشستم! چه فحشی به این آقاهه دادم و شانس خودم .... تو این درگیری با خودم دوستای این آقا که قسمت پست سر ما بودن شروع کردن به جابجایی تا یکجوری همشون کنار هم بشینن و این پسر زشت و خوشتیپ بیاد کنار منو .....

منم فرصت غنیمت دونستم و باهم یکخرده حرف زدیم و از اینور و اونر گفتیم و تا اینکه از هم خوشمون اومد!....................................

حالا باید چشمای مهماندار و می دیدین . حالا جالبه من با اون وضعیت نا بهنجار که حتی یک رژ نداشتم چه مدلی بودم و......پسر خوبیه ازش خوشم میاد. خوشگل نیست ولی خوشتیپه!طفلی بچمون.!(چه هولم من) البته خوب موقعیتش خیلی خوبه. فوق عمرانه و توی یک شرکت خیلی معتبر کار میکنه. خانواده خوبین.فقط خواهر بزرگه یکخرده همچین صمیمی نیست،شاید میگه حیف برادرم!از این به بعد من این آقای خوشبخت میخوام زبل خان صداش کنم.(اگه بفمه منو میکشه!) 

میدونین شاید واسه اینکه بگم خوبه یا بده کمی زود باشه. ولی الان از اخلاقاش خوشم میاد. اون برخلاف سان دوستم داره.هی میخوام با سان مقایسه ش نکنم ولی نمیشه!کلی فیلم درام و خانوادگی واسم آورده.با هم سر فیلمها و کتابها بحث میکنیم. سر پایان نامه هام خیلی کمکم کرد. دوسش دارم فک میکنم میشه روش حساب کرد.

فعلا یک مراسم عقد گرفتیم و قرار واسه عید غدیر مراسم عروسیمون باشه و بریم سر خونه زندگیمون و من خانم خونه شم!.امیوارم هیچ مشکلی پیش نیاد و همه چی آروم پیش بره.

خدایاخیلی ممنون واسه وجود زبل خان.آخه من خیلی به یک همزبون نیاز داشتم و زبل خان هم دقیقا همونه که من میخوام.خدایا مرسی.

میشه این خوشبختی ازم نگیری و به بقیه دوستان گلم هم که هنوز عروس نشدن یک آمی بدی که مثل معیاراشون باشه؟

بازم مرسی

تا درودی دیگر بدرود

(میدونین خیلی از چیزها موند که ننوشتم شاید اگه کم کم بنویسم بهتر باشه)

.....



نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٩ توسط شی | پيام ها ()

یا تواب

ای زندگی سلام.

دوباره از نو میخوام شروع کنم. کسی حرفی داره؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!! نیشخندچشمک

هم کمک میخوام هم دعا هم انرژی مثبت و راهنمایی

پیشاپیش از لطفتون ممنونقلبقلب



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸ توسط شی | پيام ها ()

یا مهربان.

سلام دوستان . دوستای خوب دانشجو روزتون مبارک.آخ پارسال یادش بخیر. یادمه سلف بهمون غذای ! مفت داد. اونم جوجه کباب! خوب بود. من کلا روز دانشجو رو دوست ارم. البته امسال که کلی سیاسی شدو...! ولی دوست داشتم میرفتم و چندتا شعار میدادم. ولی خویب خیلی سختگیری میکنن واسه اینکه بری توی دانشگاه. من امروز که رفتم با اینکه معرفی نامه هم داشتم ولی با ز کارت دانشجویی هم ازم خواست.کلا هیچوقت آب من با این دربونها توی یک جو نمیره. ازشون بدمم یاد. اانگار اومدی دانشگاه بخوری!

واقعا نمیدونم چرا بعضی ها اینقدر اصرار دارن بقیه رو اذیت کنن؟ آقا ما داشتیم با این گوشی  نفتیمون ! با یکی از بچه ها  بلوتوث میگرفتیم و ومیدادیم که همون موقع اس ام اس اومد و ما هم مشغول جواب شدیم و یادمون رفت خاموش کنیم. این گوشی ما روی میز بود و همون موقع یکی بلوتوثش روشن بود و یک چیزی فرستاد و این جناب خواهرزاده هم اوکی کردتا من رفتم  که موبایل خاموش کنمکار از کار گذشته بود و کل این موبایل ویرروسی شده . در عرض یکساع کل شارز تموم میکنه. همش بلوتوثش روشنه و..

هی میخوام عوضش کنم دام نمیاد. آخه خیلی باهاش اخت شدم.و کلی توش اس ام اس از مهربون و سان و شبی عزیزم دارم. حالا یک سونی اریکسون دیدم که ازش خوشم اومد.s500گوشی خوبیه. هم امکاناتش خوبه و هم قیمتش مناسبه.حالا بابا میگه بگیرش ولی اونو بگیرم مجبورم که این گوشی بدم به بابام ولی دلم نمیاد این همه اس ام اس پاککنم از توش.کلی هم شماره باید وارد کنم. که بیخیال شدم دیگه حسابی! حالا اگه کسی گوشی خوب در حد 100_150 خوب سراغ داشت بگه. ممنون میشم.

یک سوال جدی: چقدر شماها به این که بخت فلانی بستن عقیده دارین؟

راستش من یک مدتیه که واقعا فکر میکنم بختم بستن. حالا میگم چرا؟ (تو رو خدا نگین این خیلی خرافاتیه!)راستش من  یک خواستگار داشتم  که عمم معرفی کرد. قرار شد باهام تماس بگیره که  نگرفت. همکار بابام واسه پسرش اومده بود  که قرار شد با خامنش بیان نیومدن! خواهرزاده دوست خواهرم  هم  بود که قرار ازخواهرم خبر بگیرن که قصد ازدواج دارم یا نه ،اونم  ماسید. یکی دیگه اشم هم که دوستم معرفی کرد که اونم قرار شد زنگ بزنه یکجا هموببینیم که اونم مانند بقیه! اینا همه توی مدت 4 ماه اتفاق افتاد! حالا نظر شما چیه؟ آخه من مشکل خاصی هم ندارم که بگم طرف رفته تحقیق پشیمون شده.حالا بنظرتون راسته که میگم بخت طرف بستن یانه؟کسی روشی برای باز کردن بخت میدونه؟

حالا جالبه که من نمیدونمکی بختم بسته؟! نه من خیلی خوشگل و همه چی تموم هستم که یکی هم لطف کرده و بخت منو بسته چون به

پسرش نه گفتم!! واسه اینه که دلم میسوزه!

امروز دیگه تصمیم قطعی گرفتم که برم پیش مشاور واسه همون مشکلاتی که قبلا گفتم. امیدوارم بتونم مشکلاتم حل کنه. فقط دعا کنین از این کینه بیرون بیام یا بتونم کنترلش کنم.

تا دورودی دیگر بدرود

پیوست:

سلامی دوباره.

بالاخره رفتم پیش مشاور. خیلی حرفهای خوبی بهم زد. راستش بر خلاف همه که کلی بهم میگن ببخش و این حرفها بهم گفت نه نبخش. اگه قوی هستی ببخش ولی اگه قوی نیستی تلافی کن. (قضیه همون همکار سابقم ). گفت یا الان باهاش تلافی کن. یا هم بذاربعدا. ولی تمام هم و غم زندگیت تلافی باشه. بهم گفت کی گفته تلافی نکن؟ حتی توی اسلام هم اومده چشم در مقابل چشم و..

حرفهاش جالب بود.مثلا میدونین بهم گفت شاید عاشقت بوده و بلد نبوده چیکار کنه و تو هم بهش پا ندادی از این طریق عمل کرده. دیگه حسابی روحیه گرفتم. بهم گفت حالا چون تو نمیتونی با اون تلافی کنی داری سر خودت خالی میکنی.

و... خیلی بهترم خدا رو شکر.

تا دوردی دیگر بدرود

 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸ توسط شی | پيام ها ()
درباره وبلاگ
تو را به جای همه کسانی که نمی شناخته ام دوست میدارم.
» پست الکترونیک
» RSS
موضوعات
مطالب اخير
» س
آرشيو مطالب
نويسندگان
» شی
پيوند ها
صفحات جانبي

Blog Skin